داستان خرسهای پاندا به روايت پسری که به سيگارش تند تند پُک ميزند و چشمهايی به رنگ قهوه ای سوخته دارد

از چهار چند سال تا همین حالای حالا

با/ برای pour toi

نانای من!

میدانم خودم.دیگر وقت است باز برای نوشتن.دیروقت نانوشتن هایم را وقت است دیگر چیزی نوشته باشم.نه چیزی برای نوشته باشم باشد.چیزی باشد برای نوشتن.

چه دلتنگم حالا برای این باشم باشدها!

برای می نوشتم با دستهای نوشتنم که می آمد.با دستهایم دست که می نوشت و با چشمهایم چشم که می گذشت بر خط دستهای نوشتنم می آمد.

نانا! حالای نوشتن کجای حرف را بگیرم که خطی باشد برای واژه هام سخت است که دستهایم دست، که چشمهایم چشم باشد هی می پرند از خطی به خطی و من بین اینهمه خطوط گم می کنم کجای حرف را.

چه برای این کجای حرف دلتنگم!

از سبکی لحظه هایم ممکن است یا از توده توده ی حروف باشد گم می کنم گاهی کجای داستان بود چکه ی دوربین که ما را برای ابد قاب گرفت.از آن چکه ی افتاد تا چکه های می افتدِ حالا بر سر و روی لحظه های مان چقدر باران پشت پرده های کشیده ایستادیم در قابی که برای ابد.چه برای این کشیده ایستاده باشیم ایستاده بودیم نانا! چه ایستاده بودیم نانای من!

گم می کنم گاهی کجای داستان بود راوی نوشت بخوانم "ما".انگار می کنم از اول.از همان بغض اول که خوردیم.از همان سردمان بودِ اول.از همان اولِ کز که کردیم.که گفتیم "ها" نلرزیم.ها که کردیم به علامت جمع.از همان مفرد ماضی تا همین حالای حالا.

حالا،  انگار گذشته های از پیش تر هم در با تو گذشته اند.یادت هست از سرگذشت سر در گوشِ گوشی های خسته می گذاشتیم؟چه در هم گذشته بودیم نانا! چه در با هم! پاندای خسته در پیاده روهای ظفر چه شادمانه در دستهایت بلند می شد! چه بی هول! لرزش پره های بینی ات یادت هست با دودوی چشمهای آرام نمی گرفتم وقتی فاصله ی یک میز زیاد بود و ناممکن؟ بغضهای حل می شد در فنجانهای عمومی را یادت هست در کافه های عمومی پشت دود سیگارهای عمومی؟ یادت هست بوسه های مخفی را در کوچه های عمومی نانا!؟

حالا از کنار بودا بوسیده ام ات تا خدایان چهار فصل.از زرتشت کنار بوس بوده ایم تا آناهیتا و باران.حالا برای بوسه های خصوصی تنها دو پلک، تنها چند پُک کافی است تا پیک های سلام.حالا دو غلت فاصله ی تخت چه زیادی است! فاصله ی میز چه کافی است حالا در فنجانهای خصوصی! چه "خانه" است حالا برای ماندن!

در این واژه حالا دستهایم را گرم میکنم، چشمهایم از دو می افتد و تخت، زُل می شوم به سقف.اکنون-اینجای در خانه بودن زمان را حل می کند انگار.استمرار، مستقر می شود در خانه ماندن.مقرّی برای قرار.چه ابعاد چهارسویی می دهد به بودن، در-مکانی، در-زمانی.زمان جفت می شود با مکان.چه زایا است این واژه، چه عطف است! چه واسع است این واژه از من و تو تا همین ما.مای در خانه.در خانمان.در خانه مان.در خانه ماندن.

   + پاندا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

از گربه های ظفر تا ماهی و بودا و رعد و برق

با/برای pour toi


نانای من!

به پاییز رسیده ایم، حواست هست؟ حواست هست به پاییز رسیده ایم؟ لرز زمستان را ها کرده ایم، شهوت بهار را خیس شده ایم، هُرم تابستان را داغ مانده ایم و برای تا پاییز.حواست به پاییز هست رسیده ایم؟ حالا ده ماه از آغاز هست تا حالا.حالا یکماه از نه ماه بار آمده ایم هست تا بارانِ همین روزهای به بار نشسته ایم.حالا حس غریبی هست برای این یکماهگی تا حالا.برای چند ماهگی باران پشت پنجره ی در آغوش تو.تا بباری م(یم) از نه ماه با/برای هم تا هم و همیشه، چند ماهه در همآغوش میشویم تخت؟

حالا حس غریبی هست برای این یک(ده) ماهگی.برای پاییز نخست، شوق غریبی هست برای ضرب باران پشت پنجره ی پاییز و رعد برق، درهمآغوشت تخت.گستریده بر تمام زمینهای زمین.خوابیده بر تمام روزهای روز و شبهای شب.آرامیده بر تمام آرامشهای آرام و آرام، تخت.

حالا برای نزدیک تری رانهایم که گفتی و نزدیکی تری رانهایت دست بر اعداد تقویم لاحول میخوانم و فوت میکنم و میمیرم برای تا « اندک جایی برای زیستن ».

نانا! جنین نه ماه خوابدیده در رویاهای بیست و چهارسالگیت، پاندای بیست و هفت ساله ی این بیست وهفت سال از آغوشت، بودای یکماهه ی تا آغوشت، چند ماهگیش را بر زمین زنانگیت جشن مراقبه و عود و باران میگیرد؟

نانا! نوزاد چند ماهه ی بیست و هفت سالگی و بلوغ، دور از تمام دریاهای دور براندام هُرمت ماهی و بودا میشود و ورد میخواند با لبهای مُدام و ماهی.با دستهای زایر و چشمهای چشم و زُل.با دستهای زیارت بر شبکه ی رگهایت از روی پوست ردّ مذهبی عتیق را میگیرد که به صحراهای مکزیک میرسد و فلاتهای تبت و دماغه های ایرلند. به اهرام مصر و معابد یونان و تپه های سیَلک.به آنروز که آدم گفت حوَا.به ردَ انگشت آدم بر ساقهای حوَا.به پوست سیب و برگ انجیر و دانه ی گندم.به اوراد حک شده بر شاخ غزال وکمرگاه پلنگ.به اقیانوس اشکهای تلخ.به بودای ماهی و بوسه.به نور و نیروانا و نور.

چند روزه ی پاییز است آنوقت؟ نانای من!

   + پاندا ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

با/ برای pour toi و گربه های ظفر

 

روی صدایت دراز میشود کشید و سیگار.میشود روی صدایت نگاه بود و سکوت.میشود چشم بست بر هیاهوی هرزه ی اطراف.میشود چشم بسته راه رفت و هی لیز نخورد یا افتاد.میشود ایستاد کشیده و بلند، بی ترس یا تعلیق.ایستاد، سینه را پرکرد و دستها را گشود شکل مجسمه ی شادی.نترسید هی از بلندی.میشود خزید زیر صدایت و خوابید.عرق کرد و گُرگرفت و بار.حتی یا علف بار زد و رویا.پشتش پنهان میشود شد از چشمِ زخمهای زبان.از کلمات تازیانه و چرک.دورشان میشود زد.میشود گفت دوستت دارم انگار تازه پیدایش کلام از نو.میشود گفت دوستت دارم انگار کلمه در آغاز، در اصل.میشود گفت دوستت دارم یعنی دوستت دارم شکل نگاه که دوستت دارم میکنم.شکل لمس که دوستت دارم میشوم.شکل ناز که دوستت شکل داغ دارم میشوم میکنم.میشود گفت دوستت دارم یعنی به اصالت غریزه.شکل گربه هایی که زبان باز کرده اند بگویند دوستت دارم.گربه هایی که توی خیابان آغوش میشوند و بوس.پشت تاریک دور از چشم موشها و آدمها و سگها تن میشوند و لیس.شکل گربه هایی که بلدند توی کافه با فنجان بنوشند با لبخند.فندک برای سیگار بلدند از هم لب بگیرند.بلدند سلام کنند بگویند سلام.شکل گربه هایی که دوستت دارم بگویند بلدند؛ یعنی دوستت دارم شکل گربه هایی که بلدند دوستت دارم بگویند میگویند.میگویند سلام دوستت دارم.یعنی سلام دوستت دارم و دلم تنگ ست.سلام دوستت دارم و زیاد.سلام دوستت دارم و زیبا.یعنی سلام داغم از صدای مذاب و عزیزم! یعنی سلام خیس میشوم از خنکی دستها بر داغی پوست و عسلم! یعنی روی تنت سلام میشود پوست بود یکدست لامسه و لیس و لب.روی تنت میشود یکسر تن بود و تمنا، تمام شهوت و تنید.میشود لذت بود در نُسوج و جَوارح.نبض بود میان رانها و تپش از کشاله تا ناف تا گلو.میشود زخمها را نشان داد و بغض کرد و خندید و شاد و شادی.بی پس کشیدن میشود خواهش بود و بی پس دادن داد.بی شرم میشود ترسید و بی ترس.نفس را حبس میشود کرد و ناله اش کرد و برید.باز میشود شد برای دیدن پخش بود و لخت.میشود گربه بود و گِرد شد کنار پاهایت لولید و لاسید و زبان را بازی داد و لیز خورد و لیز خورد ولیز خورد و لیز خورد و نیفتاد هی روی تنت نشد ندارد میشود.

   + پاندا ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

 

با/برای pour toi و پاییز

 

سردم است.میگویی میگوید: ils s’aiment comme des enfants .اما من که فرانسه نمیدانم.سردم است را اما میدانم.از سیگار دیگر ندارم یا لای پنجره بازست سردم است؟ نمیدانم.از پاییز میگویی دارد میرود یا از ils s’aiment comme des enfants دارد میگوید؟نمیدانم از کجا، میدانم تنها سردم است.از کجا بدانم؟ من که فرانسه نمیدانم.لابد میدانم اما شیدایی روی سنگفرشهای پاریس زیاد میچسبد.لابد میدانم اما پاییز پاریس حتماً جان میدهد برای عشقبازی به سبک گربه های تهران.لابد میدانم اما اینکه میگویی میگوید، سردم میکند؛ هرچه که میگوید.صدایش از در من است که میترسم.لرزم که می آید از سردم که هست است یا ترسم که میگیرد یا از قلقلک اشکی که از کجا بدانم؟ تنها میدانم لرز هست و ترس هست و سردم.تنها میدانم میگویی پاییز دارد میرود.و من یاد ترسهایم از پاییز دارد میرود میفتم.و من یاد بغضهایم با صدایی از در من بیرون میریزد.و من یاد لرزهایم.لرزهایم.لرزهایم.سردم است، خوب میدانم...

 

تمام نمیشود.از میدانم حالا شاید نمیشود.میبینی؟ انگار -نمیدانم- برای تمام نمیشود، میدانم بهتر باشد.انگار از نمیدانم تا میدانم بیشتر نیست.از میدانم-هرچه بیشتر- اما همیشه تا تمام نمیشود هست.یا شاید...نمیدانم.

 

   + پاندا ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

نوستالژیا ( برای سعیدِ همیشه دوست، همیشه شاعر )

 

یادگاری از روزهای پیش.پیش تر از تمام حالای پا درهوای بی آرام.برای سعیدِ تمام این روزها.از روزهای دانشگاهِ عاشق شدن.از روزهای دانشگاهِ حل شدن در معادلاتِ بی فردا.از روزهای دانشگاهِ تبخیر روی نیمکتهای سبز بی پیر بی پدر.یادگاری از روزهای با سعید تا مرز کشف واژگان.از پارک طرشت و توت هاش « همیشه که می افتاد/ رسیده می افتاد و شیرین ».از لمس زنانگی گس.از جنسیت حروف و حرفهای جنسی مقدّس و ماورا.از پیغمبران سوره ی تکفیر در سه راه پیاله و چهاراره مجیدیه.از زایر ( به قول خودش و رویا ).از زیارت اضلاع مرگ در بی شکلی بودن.از روایت سیب تا حکایت خرما.از حوا و هاویه و حلولِ هجو و هیولا.از ژیتان آبی تا کارتیه ی سرخ.از خستگیهای دلخوش قدیم تا سرخوشیهای خسته ی اینک.از تمام سالهای خستگی و خسته ی بی انجام.از قافیه های نامنتظر و ترکیبهای بی دلیل.از هستی شناسی اشیا و چیزها.از سپانلو و کوهن و دوراس.از Principles of Lust.از بکارتمان را که با کوندرا برداشتیم.از سلام در قاب مدوّر استیل که کردیم.از شاعران بی ستاره و بی کتاب تا شاعران بی ستاره و بی کتاب.از با سعید در مُثله مُثله ی آرزوهامان که می کُنیم.از جانی که می کَنیم.از نگاهمان که کنج سقف هنوز مانده و آش و لاش شعرهای وامانده مان زیر تخت جا مانده از روزهای پیش تا حالا.یادگاری از روزگار با سعید که می گفت: « گداختگی پیر مکند آدم را »؛

 

که جا خوش کند نگاه

گوشه ای از سقف      که ندیده بود هیچگاه

و دورش بگردند چشمان مضطرب

با شیونی که از سه کنج گلوگاه

و ماه پایین بیاید و دستان سردش

پلکهای بازی را که دیگر      هیچگاه...

و بگردند روزها و     چشمها     سُربخورند

بر سطح فراموشی اشیا

و نبینند

که جا خوش کرده گوشه ای از سقف

و می بیند و     نبینندش هیچگاه.

  

   + پاندا ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

برای تلفن یکطرفه ی کاوه که مرگم را به تعویق می اندازد

 

«  ... کلاژ تکه پاره های بدن های ما روی مفتول های فلزی پشت بام...از سراسر سقف ها و بام ها باد می خورد و خشک می شود... ما همه ی پس مانده های نفهمی که میان آرواره های عطش، جغد هستیم... ما همه ی بد مست های حشیش باز... همه ی گشادهای گه خوار... که گوشه ی میز کز می کنیم و مدام می بازیم...بله خوب می دانم انسان فوق العاده ای نیستم ولی انسانم... و فوق العاده انسانم ...و ما انسانیم ما فوق العاده انسانیم... ما ما ما... ما با لوزی های روی پوست گردنهایمان ...ما با سکوت گاوی که به سلاخ خانه می رود  انسانیم... »      

                                          -  کاوه بهرامی -

کاوه ی عزیزم!

از سرْگشاده ی به تو تا از سر گشادی ات تا اینکه از سر چیزی ست که نمیدانم، از دوم یا سوم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و چهار تا حالا که نمیدانم کدام ماه از کدام منظومه ی شمسی یا آلفای قُنطورسی ست چقدر زمان بر ما رفته ست؟از بغض گلوی من که غرور سدّش میکرد تا صدای خسته ی تو پشت گوشی که از « خدای چهارحرفی » میگفت و « ما نوازندگان ترانه های جهنم » که انسانیم نمیپرسم چقدر؟ از وودسْتاک که با نوازنده ی چپ دستش چشمهایمان برق میزد، از SADE که برقی دیگر داشت از اشکی که نپرسیم تا تو که نشسته ای و از هر چیزی که به عقل جن هم نمیرسد کلیپ capture میکنی نمیدانم.از دستی که با ابروهای تراشیده فندک میگیرد برای لبهایی با چشمهای تو رفته پشت عینک بنفش، از آنجای کافه blues تو تا اینجای 78 میدانی؟از تو آنجا توی تنهایی ات که غلت میزنی و خلسه ات « روی گاز قُل میزند و سَر میرود » تا تنهایی من اینجا که هی انگشتش میکنند و وا میدهم، از وقت تو که کش می آید تا اوقات من که کش میروند میدانی چقدر؟ چقدر زمان سنگی بر ما رفته ست؟از دستهای ما که برای چسبیدن زندگی کوچک است، از بی شکلی شکل به شکل بودن که گاهی گم میکنم ته جیبم و به غرغر میفتم، از آرزوهایی که پشت نگاهمان کز کرده اند، از تکه های تنمان و پاره های روحمان از تکه پاره هایمان که یادت هست هرکدام را کجا و کِی، توی دستهای چه کسی جامانده؟ از دست و پایمان را که گم میکنیم روی ارتفاع از هیجان سقوط، از امید گنگ مرگ که تسکین میدهد و میترساند نمیگویم.نمیگویم از.رعشه ی تکرار گرفته ام میدانم.واژه های مکرر را روی هم ریخته ام بلولند تا از بخار عرقشان رخوت بگیردم.نور نمیخواستم زیاد باشد از صوت هم کینه به دل گرفته ام.حس میکنم دارم در حرفها و در حرفها و در حرفها (نه در حروف) باد هوا میشوم.حس میکنم حرفها من را از من میدزدند.گاهی هولم میگیرد من حرف میزنم پس هستم(!).میخواهم بودنم را از حرف زدن پس بگیرم.به سرم میزند روزه ی سکوت بگیرم.یا جیغی بکشم که حرفها را از من بیرون بپاشد.بیرون بپاشد.بیرون بپاشد.میترسم کاوه! از حرف میترسم.از صدا میترسم.از بسامد کلماتم میترسم. از لمس میترسم.از اصطکاک میترسم.از بوق ماشینها میترسم.از عقربه ی بنزین پایین می آید میترسم.از آمد و شد میترسم.از فاحشه های کوچک کنار خیابان میترسم.از دوستم کسی دارد میگوید میترسم.از دوست دارم کسی دارد بگوید میترسم(...دارد...دارم بگویم...میترسم).از تعریف میترسم.از معارفه میترسم.از صورتم توی آینه با ریش میترسم.از مسیح و یوحنا و بودا و مراقبه و دارما و شیطان و جبرئیل و یهوه و مسلک و مرام میترسم.از ایمان میترسم.از جسم میترسم.از جنسیت میترسم.از عریانی میترسم.از وز وز پشه بعد از 12 شب میترسم.از صبح علی الطلوع میترسم.از شبکه ی اینهمه تار میترسم.از ارتباط میترسم.از رابطه میترسم.از رسانه میترسم.از کابینه ی جدید میترسم.از رای اعتماد میترسم.از صدای تلفن و لرزش گوشی میترسم.از خبری نیست کجایی پس میترسم.از بیرون اتاقم میترسم.از پناه میترسم.از بی پناه میترسم.از پشت پرده های کشیده کسی آکاردئون میزند میترسم.از سلطان قلبها میترسم.از « نبض قلب ساطور خورده » میترسم.از داخل گیومه های تو میترسم کاوه! از میترسم.کاوه ی عزیزم!ما حق داریم ترسهایمان را بلند داد بکشیم.جویدن ترس برای لثه هایمان ضرر دارد.حق داریم احمقانه راست بگوییم.حق داریم دروغ بشنویم.دلمان حق دارد بشکنیم.حق داریم توی چشمهای هر دروغ زل بزنیم بگوییم: از دیدار شما خوشوقتم دروغ عزیز! ببخشید من وقت دندانپزشک دارم.حق داریم پشت گوشی های عرق کرده برای هم کس شعر بخوانیم.حق داریم با صدای خسته، بی غرور گریه کنیم.حق داریم استادهای مادر جنده ی تو را توی کون خر بکنیم و دربیاوریم.حق داریم قیقاج بخندیم.حق داریم هوشمان را در بیشعوری خرج کنیم.حق داریم با بوی علف توی موزیک سقوط آزاد کنیم.حق داریم سلولهای مغزمان را توی مشتمان فشار دهیم و از صدای ترکیدنشان نشئه شویم.حق داریم شبها نقابمان را برداریم زخمهایمان را بلیسیم.حق داریم با سایه مان روی دیوار دود میکند مات شویم.حق داریم هیچکس نباشیم.هیچکس باشیم.nothing at all.حق داریم کاوه! حق داریم.یادم تا نرفته راستی دستهایم را گذاشته ام برای روز مبادا کسی نگیرد.چشمهایم را کسی نشنود.گودی اش را گذاشته ام آبدارچی شرکت بنشیند خستگی در کند.لبهایم را پشت شُرّه ی سبیل از بوس گرفته ام...هه.رها کنم.واژه های این متن بیشتر کش نمی آیند.گاهی لجم میگیرد از اینجای خودم.ابتذال زندگی به اینهمه هرز دادن و هرز کردن کلمات می ارزد؟اینهمه هرزگی واژه ها برای تصویر بی هیچی زندگی که چی؟اصلاً یادت هست چرا شروع کردم؟ کِی بود؟ کدام ماه از کدام منظومه ی گم شده پشت غبار سر در گم کدام کهکشان؟یادت هست کاوه؟ 

تا دیدار

پاندا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن ( ۳۱ مرداد ) برای روز میلادم :

                  Mamma, please let me back inside

از دستهای کوچکم برای پستانهای مادر تا قدکشیده ی انگشتهای حالام چند ساله ام؟ از آغاز چند هزاره بر من رفته ست؟چقدر زمان سنگی؟

 

 

   + پاندا ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

توضیحِ پُر و پَرت

بیشی از یاد-داشت های این جا را بی دلیلی دست-گیر بدست باد داده ام.هر چند مرور دست-آمدِ آن روزهای بر باد رفته ی از ٨٢ که پا گرفت، شاید هر از چندی برای خودم پا می داد کم و بیش و برای خودش خودی داشت هر چند پرت و بی ریخت.

به هر ریخت، دست-بردن بر دکمه های کی-بُرد، این جا دست و پایی بود -حتی هست- در قلمی کردن حرفهای پراکنده ی پا در هوا، به هوای دست-آوردی نه، تنها برای دست-گیری بی هوایی ها و بی خودی ها و پا کوبیدن -حتی دست افشانی- بر دست اندازهای روزان و شبان من.

به باد-دادن بیش تر این یاد-داشت ها هم از همین روی، محتاج حرفی نیست جز همین حروف بی دلیل که همچون همه ی همان حرفها بی دلیل اند و پرت و بی روی و ریخت.

شهریور ٨٩


   + پاندا ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ آبان ۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()